خرید بک لینک
امروز روز سنگینی بود برام. نون از اصفهان اومده بود تهران که بره سر خاک دوستش. بهم پیام داد خوشحال می شم ببینمت. از سه هفته پیش که گفت دوستم فوت کرده حالش خوب نیست. قرار گذاشتیم برای ساعت 10 صبح. رسیدیم کافه. کمی در مورد دوستش با هم حرف زدیم. گفت رفتم پزشکی قانونی و دیدمش. صورتش سالم بود. ولی پاهاش شکستگی های زیاد داشت. گفتم نترسیدی؟ گفت همه بهم گفتن دیوانه ای. ولی من باید می رفتم. گفت ظاهرا قبل از تصادف سکته کرده. چون رانندگیش خوب بود و ماشین مچاله رو که دیده به نظرش بعید بوده که اینجوری از کنترلش خارج بشه. گفت مادرش هم سرطان داشته و بهش گفتن سه ماه بیشترزنده نیست. دلم برای مادرش سوخت. بغلش کردم و تسلیت گفتم براش آرزوی صبر کردم. سفارشمون رو دادیم و وسطاش کنده پاره در مورد این اتفاق با هم حرف زدیم. گفت برام سخت بود خونه بمونم. الان که اومدم تهران بهترم. گفت تا یک ساعت قبل از مردنش خونه مون بود و من نمی تونستم جاهایی که بوده رو ببینم و تحمل کنم. بی هوا پرسیدم برای چی اومده بود خونه تون؟ گفت اومده بود با بابام حرف بزنه و راضیش کنه برای ازدواج. فکر کردم شاید اونقدر حرفش برش داشت که از تهران اومده بوده با پدرش حرف بزنه. یک لحظه انگار که برق گرفته باشدم گفتم نکنه همون دوستت بود که ازت خواستگاری کرده بود و بابات مخالف بود؟ گفت آره. وا رفتم. یخ کردم. زدم روی پیشونیم و گفتم خدایا. من تا الان فکر میکردم دوستت دختره.... گفت نه. همونیه که توی اصفهان در موردش با هم حرف زدیم... باورم نمیشد. رفتم تو خودم. یه تیکه از سفیده نیمرو مونده بود توی بشقاب. هلش دادم کنار ظرف و یک تکه نون برداشتم تا با لوبیا ها لقمه بگیرم. لوبیا ها بند نمی شدن توی لقمه ام و میریختند. کلافه شدم . گفتم ای بابا چرا اینج

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: شنبه 29 مهر 1402 ساعت: 14:09

صفحه بندی